مات / مبهوت / گیج

تا دلم در حرم قرب تو یابد راهی
آتشی زن به وجودم که بر آید آهی
سفر ازخویش نکردم که رهم دور افتاد
ورنه تا کعبه وصل تو نباشد راهی
گر شود عمر، شبی، با تو هم آن شب گذرد
صبح، فریاد برآرم چه شب کوتاهی
 تو به یک کاه، دوصد کوه گنه می بخشی
من بیچاره چه سازم که ندارم کاهی
دل هرجایی و آلوده و بیمار مرا
نیست جز خاک شهیدان تو درمانگاهی
ادامه نوشته

مگو چیست ... ؟

گاهی اوقات به خودم می گفتم واقعاً بعضی این وبلاگ نویسا با چه رویی می تونن کلی وقت وبلاگشونو رها کنن به امون خدا و مطلب پطلب یخدی ...  حالا این چند روز که سرم حسابی شلوغ بوده و رفتم سر کار ( منظور از کار همون شغل ) می فهمم خودم اون روز تا حالا بیکار بودم هر روز کلی وقت وبگردی ( ورژن جدید از ولگردی جوونای قدیم ) می کردم و برا این و اون کامنت ( طبق قاعده فارسی را پاس بداریم همون نظر ) میذاشتم و زود به زود هم به روز می کردم. البته این به این معنا نیس که هر کی داره زود به زود آپ (به روز) می کنه بیکاره . خود من این هفت هشت ده روز کلی وقت داشتم که می تونستم بیام به روز کنم اما راستش رو بخواین اصن حسش نبود. البته این چند روز دورادور به دنیای مجازی و آدماش و مطالبش و نظراش یه نیم نگاهی داشتم که از همسایه های مجازی بی خبر نباشم و از ماجرا عقب نیفتم و البته هم نیفتادم چون اندر دنیای مجازی که مربوط به منم سلام میشه گویا زیاد هم اتفاقات خاصی نیفتاده. وبلاگ منم هم که همون 10 – 20 تا بازدید همیشگیش رو داره. خب الحمدلله گویا همه چی خوبه. اما شاید براتون این سؤال پیش اومده باشه که این چه کاری بوده که این طور جناب منم سلام را درگیر کرده که حتی جواب "دوست" یا همون آرمان عزیزش رو هم وقت نکرده بده یا سفارش آقای کربلایی را هنوز انجام نداده یا دیگه برای وبلاگ هیئت دانشگاه پیشنهادی نداده یا نظری برای نمایشگاه تلفیق بچه های هم رشته ای نمیده یا مای اف سیش رو دیگه سر نمی زنه یا حتی دیگه توی مسجد هم پیداش نمیشه یا ... زندگی همینه دیگه ، بالاخره زندگی فراز و نشیب و شیرینی و تلخی و اینطوری و اونطوری و اینور و اونور داره. فقط طبق یکی دوتا مطلب قبلی آدم هرجایی که میره باید اصل کار رو فراموش نکنه و یادش به هدفاش و راه و رسم زندگیش باشه و فراموششون نکنه. به دست آوردن تجربه های مختلف ( این یکی طبق سه چهار مطلب قبلی ) می تونه خیلی برای آینده آدما مفید باشه. چیزی که من عاشقشم ، یعنی همین تجربه کردن موقعیت های مختلف ... این بار تجربه ی من کمی باحال و شیرین با طعم گز 36 درصد اما کمی سخت و بازحمت است. ولی هرچی که هست لطف خداست و من که خیلی دوستش دارم. این تجربه ی جدید کار کردن اونم از نوع رسمی و با اسم و رسم است، برخلاف همه کارهایی که تاحالا کرده بودم. از شنبه هفته پیش کارمو شروع کردم و شدم مسئول نرم افزار مجتمع فرهنگی دیجیتال استان اصفهان، البته به خاطر درس و دانشگاه و زن و بچه (دو تای آخری از روی جو بود) به طور موقت. هفته ی پیش کار مرتب سازی و آماده سازی مجتمع رو داشتیم که خدا رو شکر جمعه به خوبی مراسم آغاز به کار مجتمع برگزار شد . از امروز به بعد هم باید تا به راه افتادن کامل مجتمع ، کارای جزئیش رو درست و راست کنیم. هر روز باید از ساعت 8 تا 1 و از 5 تا 10 برم اونجا (حالا بعضیا چه توقعی دارن که زود به زودم آپدیت کنیم و ایده بذاریم و ...)خدا رو شکر کار دوست داشتنی و خوبیه ، خصوصاً که یه جورایی تجربه های خوبی در مورد رشته ام توی این کار پیدا می کنم. اما یه چیزی رو که فهمیدم اینکه باید سعی کنم به یه جایی برسم که به جای اینکه کارای دیگرون رو عرضه کنم خودم تولید کننده باشم ، که این مستلزم اینه که حسابی خودمو قوی کنم و حالا حالاها چیز یاد بگیرم. لینک های زیر اخبار آغاز به کار مجتمعمون در خبرگزاری های مختلفه و لینک زیرش هم خبرش توی اخبار استانی.
یا علی / لطفاً دعا یادتون نره

 

خبر گزاری ایسنا

خبرگزاری مهر

فایل نشان دادن خبر مربوط به مجتمع در اخبار استان

تجربه (تلخ و شیرین)

این چندوقت دارم تجربه های جدیدی پیدا می کنم، با این که امتحانامون حدود 10- 15 روزی هست که تموم شده اما هنوز تبریز مونده ام. اون قدر نرفتم اصفهان که مادر و آبجیم بلند شدند اومدن تبریز دیدنم(البته به اصرار من)

تجربه ی قشنگیه وقتی حس می کنی قراره دو تا مهمون داشته باشی و شب تا صبح نمی خوابی تا خونه ات را تمیز  و مرتب کنی. حس خوبی داره وقتی دو تا مهمون داری و می بری جاهای مختلف شهری که حالا دیگه متعلق به اونجایی را نشونشون میدی.دانشگاهی که داری درس می خونی را نشونشون میدی و ...

اما این چند روز تجربه های دیگه ای هم دارم پیدا می کنم،تجربه ی سخت و طاقت فرسای خونه پیدا کردن. نمی دونم این مردم چرا به نام "دانشجویی" آلرژی دارند،60 - 70 درصد مشاور املاک هایی که میریم داخلشون تا می شنوند که "آقا خانه دانشجویی وار " انگار که چه حرف زشتی بهشون گفتی، فقط بهت لطف می کنند با تیپایی نمی ندازنت بیرون. بقیه هم خونه های دربه داغون عهد قاجار و پهلوی اول و دوم را با چه قیمت هایی بهت معرفی می کنند(البته با کمی مبالغه)

در کل زندگی سخته ! اما خب خدا هنوز هم با ماست!

برایمان دعا کنید! این دوستان مجازی هم که این روزا زورشون میاد یه نظری ، پیامی چیزی بذارن. برای همین هم هست زیاد رغبتی به آپ کردن ندارم.

التماس دعا

یا علی


بعداً نوشت  (همون شب حدود ساعت۱۰)

تجربه ها خوبند چه شیرین و چه تلخ! امروز تجربه های جدید دیگه ای هم داشتم که یه جورایی به خاطر تلفیق دو تا تجربه ی بالایی بود.(این روزها پیدا کردن معنای کلمه تلفیق هم خودش معضلی شده)

تجربه ی قشنگ بدرقه کردن!

امروز عصر مادر و خواهرم را فرستادم اصفهان، قرار بود خودم هم باهاشون برم که نشد. (به خاطر همین کار خونه و اینا ) دلم خیلی برای اصفهان تنگ شده . به قول برادر فردین " دلم می خواد به اصفهان برگردم ، بازم به اون نصف جهون برگردم ... خودم اینجا دلم اونجا ... " هِی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

ترمینال واقعا جای جالبیه! امروز پای اتوبوسی که خدا جور کرد تا مادر و خواهرم باهاش برگردند یه خونواده بودند که معلوم بود دارن بچه شون رو راهی سربازی می کنند.نگرانی و دلتنگی و محبت توی چهره پدر و مادر و خواهر  طرف موج می زد و عجب صحنه هایی بود. یه دوربین می خواست تا یه فیلم کوتاه بسازی. و جالب این بود که خوانواده نگران صندلی پسرشون بودند و غافل از اینکه چه تجربه های جدیدی که پسرشون پیدا نخواهد کرد و معلوم نیست این پسری که دارن الآن می فرستن سربازی چند ماه بعد چه طور برگرده خونه ...

 موقع برگشتن از ترمینال یکی از دوستام را نزدیک دانشگاه دیدم، به پول احتیاج داشت برای دادن اجاره ی خونه ای که تازه گرفته بودند. بهش قرض دادم و خدا رو شکر مشکلش حل شد. البته دنبال هم خونه ای هم می گشتند. نمی دونم شاید با همین دوستام هم خونه شدم.باید مشورت و استخاره(مشورت با خدا) بکنم ببینم چی میشه. فقط یه بار دیگه خدا رو نزدیک خودم حس کردم. بهترین لذت دنیا کمک به دوستان است و اینکه تونستم مشکل دوستم رو حل کنم بهترین تجربه ی این چند روزم است.

این چیزا را بیشتر برای خودم می نویسم، لطفاً کسی فکر نکنه برای ...(هر چیزی که توی ذهنتونه) این چیزا را می نویسم.

التماس دعای مجدد

یا علی

ژوژمان زبان تصویر2 من

بعضی روزها بسیار به یادماندنی می شوند.یکی از به یادماندنی ترین روزهای زندگی من روز ژوژمان است.(ژوژمان اصطلاحی است که برای به نمایش گذاشتن کارها توسط هنرجویان برای ارائه به استاد اطلاق می شود.)

روز ژوژمان روزی است پر از شور و هیجان همراه با ترس و ... خصوصاً برای ما بچه های مولتی مدیا که با استاد عواطفی کلاس داریم، که بسیار با سختگیری عمل می کند. من او را به عنوان بزرگترین استاد زندگی ام(از لحاظ درسی و هنری) می دانم.

معمولاً روزهای ژوژمان از خواب بیدار نمی شوی،چون خیلی وقت است که داری بی خوابی می کشی تا کارهایت را اجرا کنی.این حالت هم در 90% موارد بین افراد مختلف مشترک است.فقط هرکس در یه حد، مثلاً من طوری میشه که وقت نمی کنم 8 عدد از کارهایی را که توسط استاد تأیید گرفته ام را اجرا کنم و 8 اجرا یعنی 4 نمره.

روزهای ژوژمان همدلی و همکاری و همدردی و دوستی بین بچه ها هم فوق العاده زیاد می شود.(من هم که عاشق دوستی و صلح و ...)همین چند روز پیش که روز ژوژمانمان بود ، دوستام تا فهمیدند کارهام پاسپارتو نشدند سریع آمدند کمکم و سر 10 - 15 دقیقه همه ی کارهام رو پاسپارتو کردند.(دمشون گرم خصوصاً "دوست")

عکس هایی که در ادامه مطلب گذاشته ام ، عکس های آن روز به یادماندنی من است. دست آرمان عزیزم درد نکنه که این عکس ها را گرفت.إن شاءالله خدا هرچه زودتر ...(نی نانا نانای نی نا نانا نای نا نانای ...)

ادامه نوشته

و بالاخره ...

قسمت اول  یکشنبه 6تیر ساعت 15 و 37 دقیقه

الحمدلله با لطف مستقیم خدا بالاخره قبول شدم

فعلا بسیار خوابم میاد، چون در ۵۰ ساعت است که نخوابیده ام. 

 

فعلا شرمنده و خداحافظ

به رزودی عکس های ژوژمانمان را در وبلاگ میذارم

یا علی


قسمت دوم دوشنبه 7 تیر ساعت 18 و 3دقیقه

به نام خدایی که دیروز واقعاً لطفش رو حس کردم

دیروز برای من خیلی روز مهمی بود و روز خیلی خیلی قشنگ، روزهای قبلش هم همین طور.
در این روز من فهمیدم که چه خدای مهروبون و چه دوستای خوبی دارم.

صبح دیروز که صبح از خواب بیدار نشدم(چون بیش از 24 ساعت بود که نخوابیده بودم) هنوز مقدار زیادی از کارهایم مانده بود، از 23 کاری که از استاد تأیید گرفته بودم فقط 16-15 تا را اجرا کرده بودم(البته نه به خاطر تنبلی به علت کم بودن وقت و دقت زیاد من در کار کردن و در نتیجه کم شدن سرعتم) و این یعنی اینکه:
" من خواهم افتاد. "

بالاخره ساعت 10:30 شد و زمان ژوژمان ما. اما من هنوز در خانه بودم و کارهایم بدون پاسپارتو. حدود ساعت 11 رسیدم دانشگاه . رفقا تا وضعیت منو دیدند سریع اومدن کمکم و کارهام رو سریع پاسپارتو کردن.داشتم کار "تنالیته رنگ های اصلی" را آماده می کردم که بچه ها بهم خبر دادند استاد اومده داره کارهات رو می بینه. کار تنالیته را بی خیال شدم و رفتم سراغ کارهام.نمی دانید چه استرسی دارد وقتی که استاد داره زحمت شبانه روزی چند وقتت رو می بینه. استاد کارهام رو دید و اون هم تعجب کرده بود که چرا این قدر کم کار آورده ام.با کم کردن 0.5 نمره در کل به خاطر بعضی نواقص نمره ی من شد 9 .

اول خیلی جدی نگرفته بودم، چون فکر می کردم احتمالا در آخر استاد  1 نمره به همه اضافه خواهد کرد، اما نمی دانستم که حتی 0.25 هم به کسی نخواهد داد.

یک دفعه ای به ذهنم رسید که کار تنالیته را بروم کامل کنم .( این را کاملاً امداد غیبی خدا می دانم)

بار اول که استاد برای دیدن کارهای یکی از بچه ها می رفت و باید از کنار کارهام رد می شد ، می خواستم کار تنالیته را به استاد نشان بدهم، اما افتاده بود روی زمین. استاد بهم گفت: بذار همونجا بمونه.

دیدن کارهای بچه ها که تموم شد استاد گفت: به خاطر اینکه نواقص کارهاتون رو زیاد در نظر نگرفتم و قبلا به هر نفر 2 نمره اضافه کردم ،حتی 0.25 هم به کسی اضافه نخواهم کرد.

بالاخره با اصرار من استاد 0.5 نمره ی تنالیته را هم بهم اضافه کرد و من شدم 9.5 .
همه ی بچه ها دور استاد را گرفته بودند(حتی اونهایی که قبول شده بودند) و از او می خواستند که 1 نمره به همه اضافه کند تا چند نفر دیگه هم قبول شوند.وقتی استاد داشت از کنار کارهام رد می شد یکبار دیگه کارهام رو بهش نشون دادم و گفتم که 8 تا از کارهایم را وقت نکرده ام اجرا کنم.

امیر بهاری خواه که یکی از بچه های بامرام کلاس است و 11.5 گرفته بود به استاد گفت0.5 نمره ازش کم کنه و به من اضافه کنه.استاد اول قبول نمی کرد اما بعد از کمی اصرار امیر ، گفت به خاطر کارهای جانبی که انجام دادی قبول می کنم.
ترم قبل هم خودم این کار رو انجام داده بودم و 0.25 به یکی از بچه ها کمک کردم تا قبول شد.
بعد از این قضیه زیاد هم خوشحال نبودم و این باعث تعجب بچه ها هم شده بود، ناراحتیم به خاطر این بود که هنوز مجتبی،سینا،ساسان و ... بودند که فقط 1 نمره می خواستند، اما قبول نشدند.

دیروز هم تموم شد و من یک بار دیگه مدیون لطف و مهربونی خدا شدم، شاید این لطف به خاطر التماس دعاهایی بود که به مادرم و رفقای حقیقی و مجازی خودم گفته بودم.

دوستای خوبم رو هم شناختم و ...

خدایا شکرت

عکس های جالبی که از کار کرده های قبل از ژوژمان گرفته بودیم رو گذاشته ام توی ادامه مطلب، إن شاءالله فردا هم عکس های خود ژوژمان را میذارم.

شرمنده اگه بد و زیاد نوشته بودم.

یا علی


خبر مهم : ساعتی قبل استاد عواطفی با اضافه کردن 2 نمره به همه ی بچه ها ، همه ی بچه های کلاس را قبول کرد.

خبر فوری: لحظاتی قبل نمره ی درس عکاسی نیز در سایت دانشگاه قرار گرفت ، 20 تمام (الحمدلله رب العالمین)


ادامه نوشته

دغدغه ی این روزهای من ...

این روزها مشغول سپری کردن امتحان ها هستم.فکر اینکه هفته ی دیگه چنین روزی از سر امتحان ها(بخوانید شر امتحان ها) راحت شده ام ، حس خوبی بین خوشحالی،شوق و رهایی والبته کمی ترس بهم دست میده.

چیزی که این چند روز خیلی اذیتم می کنه اعتیاد شدیدم به اینترنته.طوری که بعد از هر یک ساعت درس خوندن اگه یه سر نیام ایمیلم و وبلاگم و کافه دیزاینم و جدیداً فرندام را یه چک نکنم فکرم راحت نمیشه.(البته بازم خوبه مثل بعضیا نیستم که 24 ساعت ... ) بعضی موقع ها به خودم میگم کاشکی اصلاً با اینترنت آشنا نمی شدم.

چند روز آینده برام خیلی مهم هستند ، ژوژمان درس زبان تصویر 2 (مبانی رنگ) که سخت فکر من و رفقا را مشغول کرده ، به طوری که هر چند روز ، یکی از بچه ها خواب آقای عواطفی(مدیر گروهمون و استاد مربوطه) را می بیند. از چند نفر از دوستان مان قول گرفته ایم که برای جمعه و شنبه ای که در پیش داریم بیایند کمکمان کنند تا بتوانیم کارهایمان را اجرا کنیم، من که حدود بیست و چهار پنج تا کار برای اجرا کردن دارم پیش بینی می کنم حدود 16-17 تا از کارامو بتونم اجرا کنم.شاید با کمک بچه ها تونستم یکی دوتای دیگه هم به کارهام اضافه بشه. بگذریم... از دوستان مجازی مان نیز التماس دعای فراوان دارم ، اگه کاری از دستتون بر میومد می گفتم از اصفهان و قم و مشهد و تهران و ... بلند شین بیاین کمکم کنید ، اما فعلا بزرگترین کمکتون دعاست.(نذر هم خوبه)

إن شاءالله سعی می کنم از طریق همین پست تازه ترین خبرها در مورد دغدغه ی این روزهام که البته فکر نکنم برای کسی جز خودم جالب باشند را بنویسم.

پ ن :

1. امروز نمره ی دومین درسمان هم اعلام شد ، زبان انگلیسی 16 که البته انتظار بیشتری داشتم، قبلا نیز نمره ی اخلاق اسلامی اعلام شده بود که بازهم علارغم انتظارم 20 شدم.

2.فردا امتحان هندسه2 داریم که البته زیاد سخت نیست. إن شاءالله اگه خدا کمک کنه می خوام یه نمره ی بالا از این درس بگیرم.

3.سجاد عظیمی که قبلا هم تعریفش رو در وبلاگ کرده بودم،قراره فردا شب بیاد خونمون و پاسپارتوهای کارهامون رو بزنه(پاسپارتو به معنی قابی است که با مقوا درست می کنند و دور کار می چسبونن)

4.تا این لحظه 6 کار کامل و 3 کار ناقص اجرا کرده ام . حداقل برای اینکه نمره ی قبولی بگیرم باید 16 کار اجرا کنم ،البته در خوشبینانه ترین حالت که هیچ کاری رد نشود.به طور معمول 2-3 کار حتما رد خواهند شد.

5.برای بعضی دوستان این شبهه مطرح شده بود که بنده چرا باید برای قبولی بخوانم و اینها.لازم به ذکر است همین طور که در پست قبلی گفته بودم نمره ی 10-12 از این درس واقعاً ارزشمند است(البته به خاطر استاد سختگیر و خوبی که داریم)و معادل 18 -19 و حتی 20 در رشته های دیگر است.

۶.الحمدلله کارها تا حدودی پیش رفته است اما فکر می کنم حدود ۷-۸ تا از کارهام به اجرا نرسند.

۷. در سی و دو ساعت گذشته تنها حدود ۲ ساعت خوابیده ام و الآن در حال جنون هستم.

۸.إن شاءالله فردا ساعت ۱۰:۳۰ ژوژمانمان در دانشکده چندرسانه ای برگزار میشه چون می دونم اکثرا نمی تونن بیان کارهام و گزارش تصویری از ژوژمانمان را در وبلاگم خواهم گذاشت.

۹.باز هم عاجزانه خواهش می کنم دعا فراموشتان نشود

این پست ادامه دارد ...

دعا فراموش نشود

یا علی