برای جانستان کابلستان
دلم نمیاد کتابای رضا امیرخانی را بخونم و چیزی ازش ننویسم و پستی براش نذارم. شاید دلیلش سرکیف اومدن از خوندن کتاب و منتقل کردن این حس خوب خودم به بقیه باشه ، اما یه دلیل دیگه اش اینه که می دونم این مطلب به دست امیرخانی می رسه و حتماً می خوندش. دقیقاً نمی دونم چه جور سیستمی داره که هرکس به طوری اظهارنظری، مطلبی، جمله ای، انتقادی نسبت به یکی از کتاب هاش بذاره توی اینترنت به چند روز نمی رسه که میره توی سایتش . البته خوب که فکر کنی خیلی هم سیستم پیچیده ای نمی خواد ، کافیه یه نفر که کمی تخصص داشته باشه بیاد و یه سری جستجو توی گوگل و سایتای دیگه بزنه ، همون طوری که سری قبل مطلب منو گیر آورده بود و از توی وبگذر فهمیدم چطور مطلبمو گیر اورده . بگذریم ... به هر حال فرصتی شد تا بعد از داستان سیستان ، ناصر ارمنی ، من او ، ارمیا و بی وتن برم سراغ یکی دیگه ازکتاب های امیرخانی ؛ "جانستان کابلستان"
الآن بعد از خواندن جانستان کابلستان باید بگویم که شوقم برای دیدن افغانستان بیشتر است از دیدن ترکیه و آذربایجان. با خواندن جانستان کابلستان میشی همسفر دوم امیرخانی و همراه او می بینی هرچه او در هرات می بیند و مزار و کابل.
چشم هایت سرخ می شود و مرطوب وقتی او از مناره های خون آلود هرات می گوید. همراهش فاتحه می فرستی برای گوهرشاد و شوهرش شاهرخ میرزا و پسران اش وقتی می رسی به کلاهِ درویشی سبزی که تحتِ آن قبه آرمیده اند. قبل از او حدس می زنی و بعد می بینی که خودش هم می گوید که راه رفتن در هرات ، راه رفتن در تاریخ است ... ایران هشتاد سال پیش ... برخلاف خودش همه ی هرات تا کابل و ترمینال کابل را استرس می گیری که حالا می خواهد چه کار کند و نکند خودش را به کشتن بده و دلت می خواهد آن روز شماره اش را داشتی و تو هم بعد از عبدالرزاق زنگ می زدی که جناب آقای امیرخانی تو رو خدا برگرد کابل. لطفاً به خاطر خواننده هات خودت را به کشتن نده و آخر کتاب هم همراهش می سوزی به پای بلاکش هندوکش و آرام اشکت جاری می شود.
شاید من شخصاً از قبل هم نسبت به افغان ها خیلی دید بدی نداشتم ، اما باید بگویم که بعد از خواندن جانستان کابلستان دیدم به افغان های همشهری تغییر کرده است. چندروز پیش که مغازه ی پدرم نان می فروختم به خلق الله ، وقتی که نوبت چهار بچه افغان شیطون افتاد که همشون هم نان می خواستن ، در چشم هایشان می گشتم به دنبال همان بلاکش هندوکش و می دیدم رنجی را که باید تا بزرگ شدنشان بکشند و احتمالاً تا چندوقت دیگر باید بشوند کارگر بنای خانه ی همسایه ی ما . وقتی یکی از آن ها نانی را که اضافه برداشته بودند برگرداند انگار روبروی چشمم نوشته می شد : "جوان مرد مردمی هستند مردم این دیار" حتی حالا که در دیار خودشان نیستند. امروز رادیو صحبت از یک افغانی می کرد که دیارش را وقت جنگ ایران رها کرده بود و آمده بود که از خاک ایران بزرگ دفاع کند + به راستی که " جوان مرد مردمی هستند مردم این دیار "
"جانستان کابلستان" پر است از بحث های سیاسی و شاید اگر روزی در قفسه کتاب های ادبی و اجتماعی نشد پیدایش کرد بشود در قفسه کتاب های سیاسی هم دنبالش گشت.
چندی پیش مطلبی دیدم در ریدر گوگل که بعداً دیدم در سایت خود امیرخانی هم بود با عنوان " جانستان ساکتستان " که چرا امیرخانی سکوت کرده در باب فتنه و او خواجه ربیع دوره ماست و ...
نمی دانم رضا امیرخانی در زمان انتخابات چه حرف هایی زده بود و چه حرف هایی را نزده بود و درباره ی آنچه نمی دانم نظری نمی دهم اما از همین "جانستان کابلستان" هم می توان خط او را خواند و فهمید آن چه را که باید .
" ... دلایل مخالفتت با سبز را بگو که گفتی خیلی ش اقتصادی است و بعد هم گفتی که به مهرورزها هم رأی نمی دهی و بعد هم ..." یا "... جوانی می گفت عده ای گفته اند که شما را دیده اند در حین سخنرانی برای زنجیره ی سبز خیابان ولی عصر تهران . خندیدم که نام زد من اگر می خواست زنجیره ی انسانی درست کند ، طول خیابان ولی عصر مناسب نبود ، عرض ش مناسب بود!! "
برای ما شاید همین بس باشد که " سال هاست که مطمئن ام ما باید تفاوت سید حسن نصرالله را با اسامه بن لادن برای جهانیان شرح دهیم و همین یعنی تفاوت ما با ایشان ؛ تفاوت پی روان ولایت فقیه با پی روان القاعده " و همچنین " امام خمینی چرا پدیده ای به نام جمهوری اسلامی را طرح می کند؟ و در چه شرایطی مطرح می کند؟ آیا می توان پذیرفت که هچ عالم شیعی تقربی به موضوع حکومت دینی نداشته است؟ به گمان من ... " و آنچه در پی این جملات در دو صفحه ی بعد می آورد . به این دو مطلب اضافه کنید جملات پایانی امیرخانی را در "داستان سیستان" و آنچه در آغوش ره بر می گوید و نمی دانم چطور بعضی چنین فکر می کنند و او را از دایره ی ولایتمداری همچون چخوف و داستایوفسکی می خوانندش ؟
این را هم بگویم که دوستانی که انتقاد می کردند که چرا امیرخانی حرفی از فتنه نمی زند و به نظر رهبری بی اعتناست و یتجادلون قرائت می کند؟ انگار نخوانده اند هنوز فصل " انتخاباتیات" را که چطور امیرخانی از نقش ایالات متحده در صحنه گردانی پس از انتخابات افغانستان می گوید و بعد هم از شباهت های انتخابات افغانستان با ایران یا آن جایی که قبل تر می گوید " جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده ی امریکا ، در انتخابات لبنان و و عراق و افغانستان ، از پیش از انتخابات ، موضع خود را مشخص کرده بودند و در مورد ایران نیز پس از انتخابات ، عملاً رویارویی شان با توجه به شرایط ، روشن شد. " و این یعنی همان نقشِ امریکا در حوادث پس از انتخابات و ...
البته در جاهایی از کتاب با بعضی صحبت ها و موضع گیری ها موافق نبودم . (الآن که کتاب را گشتم که جاهایی که زیاد موافق نبودم را مثال بیاورم به جز "باختیم " انتهای صفحه 297 چیز قابل ذکر دیگه ای پیدا نمی کنم.)
این کتاب هم خواندم و اما نمی رسد به پای داستان سیستان و بی وتن و ارمیا و من او . اما "جانستان کابلستان" هم همان حس خوبی را داشت که بقیه ی کتاب های امیرخانی. کلاً باید امیرخانی خوان باشی تا بفهمی تکه ی کلام هایش و تکرارکردن هایش را . باید امیرخانی خوان باشی که بشناسی پایان های فوق العاده اش را و این بار هم

چشم هایت سرخ می شود و مرطوب وقتی او از مناره های خون آلود هرات می گوید. همراهش فاتحه می فرستی برای گوهرشاد و شوهرش شاهرخ میرزا و پسران اش وقتی می رسی به کلاهِ درویشی سبزی که تحتِ آن قبه آرمیده اند. قبل از او حدس می زنی و بعد می بینی که خودش هم می گوید که راه رفتن در هرات ، راه رفتن در تاریخ است ... ایران هشتاد سال پیش ... برخلاف خودش همه ی هرات تا کابل و ترمینال کابل را استرس می گیری که حالا می خواهد چه کار کند و نکند خودش را به کشتن بده و دلت می خواهد آن روز شماره اش را داشتی و تو هم بعد از عبدالرزاق زنگ می زدی که جناب آقای امیرخانی تو رو خدا برگرد کابل. لطفاً به خاطر خواننده هات خودت را به کشتن نده و آخر کتاب هم همراهش می سوزی به پای بلاکش هندوکش و آرام اشکت جاری می شود.
شاید من شخصاً از قبل هم نسبت به افغان ها خیلی دید بدی نداشتم ، اما باید بگویم که بعد از خواندن جانستان کابلستان دیدم به افغان های همشهری تغییر کرده است. چندروز پیش که مغازه ی پدرم نان می فروختم به خلق الله ، وقتی که نوبت چهار بچه افغان شیطون افتاد که همشون هم نان می خواستن ، در چشم هایشان می گشتم به دنبال همان بلاکش هندوکش و می دیدم رنجی را که باید تا بزرگ شدنشان بکشند و احتمالاً تا چندوقت دیگر باید بشوند کارگر بنای خانه ی همسایه ی ما . وقتی یکی از آن ها نانی را که اضافه برداشته بودند برگرداند انگار روبروی چشمم نوشته می شد : "جوان مرد مردمی هستند مردم این دیار" حتی حالا که در دیار خودشان نیستند. امروز رادیو صحبت از یک افغانی می کرد که دیارش را وقت جنگ ایران رها کرده بود و آمده بود که از خاک ایران بزرگ دفاع کند + به راستی که " جوان مرد مردمی هستند مردم این دیار "
"جانستان کابلستان" پر است از بحث های سیاسی و شاید اگر روزی در قفسه کتاب های ادبی و اجتماعی نشد پیدایش کرد بشود در قفسه کتاب های سیاسی هم دنبالش گشت.
چندی پیش مطلبی دیدم در ریدر گوگل که بعداً دیدم در سایت خود امیرخانی هم بود با عنوان " جانستان ساکتستان " که چرا امیرخانی سکوت کرده در باب فتنه و او خواجه ربیع دوره ماست و ...
نمی دانم رضا امیرخانی در زمان انتخابات چه حرف هایی زده بود و چه حرف هایی را نزده بود و درباره ی آنچه نمی دانم نظری نمی دهم اما از همین "جانستان کابلستان" هم می توان خط او را خواند و فهمید آن چه را که باید .
" ... دلایل مخالفتت با سبز را بگو که گفتی خیلی ش اقتصادی است و بعد هم گفتی که به مهرورزها هم رأی نمی دهی و بعد هم ..." یا "... جوانی می گفت عده ای گفته اند که شما را دیده اند در حین سخنرانی برای زنجیره ی سبز خیابان ولی عصر تهران . خندیدم که نام زد من اگر می خواست زنجیره ی انسانی درست کند ، طول خیابان ولی عصر مناسب نبود ، عرض ش مناسب بود!! "
برای ما شاید همین بس باشد که " سال هاست که مطمئن ام ما باید تفاوت سید حسن نصرالله را با اسامه بن لادن برای جهانیان شرح دهیم و همین یعنی تفاوت ما با ایشان ؛ تفاوت پی روان ولایت فقیه با پی روان القاعده " و همچنین " امام خمینی چرا پدیده ای به نام جمهوری اسلامی را طرح می کند؟ و در چه شرایطی مطرح می کند؟ آیا می توان پذیرفت که هچ عالم شیعی تقربی به موضوع حکومت دینی نداشته است؟ به گمان من ... " و آنچه در پی این جملات در دو صفحه ی بعد می آورد . به این دو مطلب اضافه کنید جملات پایانی امیرخانی را در "داستان سیستان" و آنچه در آغوش ره بر می گوید و نمی دانم چطور بعضی چنین فکر می کنند و او را از دایره ی ولایتمداری همچون چخوف و داستایوفسکی می خوانندش ؟
این را هم بگویم که دوستانی که انتقاد می کردند که چرا امیرخانی حرفی از فتنه نمی زند و به نظر رهبری بی اعتناست و یتجادلون قرائت می کند؟ انگار نخوانده اند هنوز فصل " انتخاباتیات" را که چطور امیرخانی از نقش ایالات متحده در صحنه گردانی پس از انتخابات افغانستان می گوید و بعد هم از شباهت های انتخابات افغانستان با ایران یا آن جایی که قبل تر می گوید " جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده ی امریکا ، در انتخابات لبنان و و عراق و افغانستان ، از پیش از انتخابات ، موضع خود را مشخص کرده بودند و در مورد ایران نیز پس از انتخابات ، عملاً رویارویی شان با توجه به شرایط ، روشن شد. " و این یعنی همان نقشِ امریکا در حوادث پس از انتخابات و ...
البته در جاهایی از کتاب با بعضی صحبت ها و موضع گیری ها موافق نبودم . (الآن که کتاب را گشتم که جاهایی که زیاد موافق نبودم را مثال بیاورم به جز "باختیم " انتهای صفحه 297 چیز قابل ذکر دیگه ای پیدا نمی کنم.)
این کتاب هم خواندم و اما نمی رسد به پای داستان سیستان و بی وتن و ارمیا و من او . اما "جانستان کابلستان" هم همان حس خوبی را داشت که بقیه ی کتاب های امیرخانی. کلاً باید امیرخانی خوان باشی تا بفهمی تکه ی کلام هایش و تکرارکردن هایش را . باید امیرخانی خوان باشی که بشناسی پایان های فوق العاده اش را و این بار هم
" روبروی حرمِ امام رضا (ع) ، جانستانِ عالم می ایستیم و سلام می دهیم و برای چشمانِ بلاکشِ هندوکش ، برای انسانِ ایران بزرگ دعا می کنیم. "
پ.ن:
- دیدین گفتم / اصن نذاشتن به یه روز برسه / این مطلب در سایت شخصی امیرخانی
- اینم مطالبی که قبلاً از کتاب های امیرخانی نوشته بودم / من و ارمیا / من و ارمیا 2
- مطلب سایت خبری تحلیلی شفاف در مقایسه مطالب منم سلام و بیا تا برویم / نگاه وبلاگ های «منم سلام » و «بیا تا برویم»به کتاب تازه رضا امیرخانی؛از «جانستان کابلستان» تا «جانستان ساکتستان»
- مطلب سایت خبری تحلیلی شفاف در مقایسه مطالب منم سلام و بیا تا برویم / نگاه وبلاگ های «منم سلام » و «بیا تا برویم»به کتاب تازه رضا امیرخانی؛از «جانستان کابلستان» تا «جانستان ساکتستان»
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 22:54 توسط رسا
|