تبليغاتX
منم سلام بر حضرت هادی/جانم فدای امام نقی lمادرم زهرا سلام الله علیها
 
 
  آهِ مادرم زهرا سلام الله علیها  
   خطبه فدکیه 

و ما چه می فهمیم که خطبه فدکیه چیست ؟


این صحبت را مادر نه برای انصار مدینه که انگار برای ما می گوید:

اين چه سستى است در يارى من و چه ضعفي است در كمك به من

و چه كوتاهي است درباره‏ى حق من و چه خوابى است كه در مورد ظلم به من شما را فراگرفته است؟!


و به جایی می رسد که چنین می گوید :

اين سخنان بخاطر بر لب رسيدن جانم بود، و آه‏هائى بود كه براى خاموش نمودن آتش غضبم كشيدم، و سستى تكيه‏گاهم بود و ضعف يقين شما است و اظهار غصه‏ى سينه‏ام است كه ديگر نتوانستم آن را مخفى كنم و براى اتمام حجت بود.


مادر حجت را بر ما تمام کرده . اگر ما هم بی تفاوت باشیم ، چه فرقی داریم با بی وفایان مدینه .

کاش آه مادر ، دامنمان را نگیرد.

مادرجان خودت دعایمان کن.


پ.ن:

برای هیئت وبلاگی مادرم زهرا (س) / إن شاءالله قبول حضرت افتد


برچسب‌ها: خطبه فدکیه, مادر, حضرت زهرا سلام الله علیها
  + نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 3:35  توسط رسا 




  دارین میرین برین مکه وا  
  

به نام خدا

ق.ن :

این نوشته مخاطب خاص دارد و متکلم خاص.
مخاطب خاصش شما دوستاییم هستین که این هفته و هفته های بعد عازم سرزمین قنوت و لبیک هستید و متکلم خاصش هم خودم و همه اونایی که دلشون می خواست توی این سفر باشن و حالا به هر دلیلی نمی تونن و میخوان به یه وسیله ای بهتون التماس دعا بگن . البته مخاطب عام هم دارد که هر کس دیگه ایه که گذری از این جا میکنه و نگاهی به این مطلب.

سلام

سید جان ، حمید دوست داشتنی ، آقا جواد ، محمدامین عزیز ، دادا ایمان ، ممدجون / با شمام / سلام

داداش سجاد ، آقا مجید با شما هم هستم / سلام

بذارین از اینجا شروع کنم ، پارسال قبل اینکه بریم مکه ، علیرضا تکه کلامش این شده بود ؛ « داری میری بری مکه وا  » و اینو هی می گفت ، حتی توی مدینه که هم اتاقی بودیم. بالاخره رفتیم مکه و حالا دیگه من بهش می گفتم ؛ « دیدی آخرش رفتیم. » الآن که یک سال و خورده ای از رفتن و برگشتنمون می گذره ، باید اینو به شماها بگم که «بچه ها ؛ دارین میرین برین مکه وا » ، حواستونو جمع کنین ، همه چی خیلی سریع تر از اونی که فکر می کنین تموم میشه.

خودم می گفتم این سفر برام حکم آخرین تیر رو داره و براش روزشماری می کردم ، می خواستم دیگه بعد از این سفر خیلی چیزا رو تغییر بدم ، چی بگم والا ؟ اصن نشنیده بگیرین. وقتی رفتم و برگشتم مات و مبهوت و گیج شده بودم ، تموم حس های مختلفم با هم قاطی شده بود . بهتره خودتون برین و بفهمین و ببنید اونچه نشونتون میدن رو . شاید اصلاً اون چیزی که به شما نشون میدن با من خیلی متفاوت باشه.

راستشو بخواین یه کم بهتون حسودیم میشه ، یکی به خاطر گروه خیلی خوبی که هستین ، (خودتون این قسمتش رو نخونین) یکی از یکی گل تر ، یکی هم به خاطر موقعی که دارین میرین. دارین جایی میرین که نمی دونین باید ازش متنفر بود یا دوستش داشت ، دارین میرین مدینه. اونجا دیگه لازم نیست کسی براتون روضه بخونه ، اونجا خودش روضه ی مصوره .

راستی گفتم مدینه ، یادتون نره حتماً باغ شیعیان توی مدینه رو برین ، خیلی باصفاست. بهشتیه وسط اون برزخ.(این قسمتش رو فقط خودتون بخونین) وسایل استخر و شنا هم ببرین . تا می تونین هم خریداتون رو بذارین اونجا انجام بدین. خیلی چیز زیادی ندارن یعنی این طور که شنیدم اجازه نمیدن که بیارن اما همون مقداری که هست و می تونین اونجا بخرین که کمکی به شیعه های مظلوم اونجا هم باشه. دسته جمعی برین ، یه وخ تک تک نرین ، بکشنتون ، بندازین تقصیر منم سلام.  حداقل جمعی برین که با هم شهید شین.

خرید زیادی نکنین ، همین جا ایران وسایل بهترش هست ، تازه سال تولید ملی هم که هست.

و اما نکته ی آخر اینکه ما رو یادتون نره. من که جای خود دارم و مادربزرگ و پدربزرگم هم که جای خود ، اما همه بچه های دانشگاه چه اونا که بهتون التماس دعا گفتن چه اونا که نگفتن یا روشون نشده بگن (لازمه همین جا بگم این مطلب رو به توصیه یکی از همون افرادی که روشون نمی شده بهتون التماس دعا بگه و البته خودم هم نمی شناسمشون نوشتم) رو فراموش نکنین. پیشنهاد می کنم علاوه بر یاد کردنمون در دعاهاتون ، عمره ی احتمالی دومتون رو به نیابت از همه آشناها و البته ماها انجام بدین.

حلالتون می کنم و حلالم کنین

خوش باشین و خوش بگذره

یا علی و خداحافظتون


پ.ن:

به طرز عجیبی این مطلب در طلبه بلاگ !!!


  + نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 13:35  توسط رسا 




  برای آقاجون و مامانجونی که دیگه نیستند  
  

إنّا لِلّه و إنّا إلیهِ الراجعون

ما از آنِ خدا هستیم و به سوی او باز می گردیم


" ... دعا کن هرجوری که خودش صلاح می دونه پیش بیاد."

این را مادربزرگم آن روز آخری که رفته بودم ببینمش تا فردایش راهی تبریز شوم ، به من گفت و اگر می دانستم این آخرین باری است که می بینمش و حتی برای به خاک سپاری نمی رسم، بیشتر نگاهش می کردم و دستانش را می گرفتم و آن صورت و دست های چروکیده و دوست داشتنیش را می بوسیدم.

غمی که بیش از همه دل آدم را می سوزاند این است که باید باور کنی کسی را که دوست داشته ای دیگر نیست و از این به بعد فقط می توانی با خاطراتش زندگی کنی.

و چقدر دلم تنگ می شود برایش ...

تصویرش جلوی چشمم و صدایش در گوشم است ، چه دلم تنگ می شود برای نصیحت کردن هایش ...

انگار خدا گذاشته هر دو این نعمت های باقی مانده ام را در یک هفته از من بگیرد.

سخت تر آن غم پدربزرگیست که سنگینی و غربت مراسمش اجازه ات نمی دهد حتی قطره ای اشک بریزی. کاش بودم همین دو روز قبل تر و نمی گذاشتم برای حرف یک نفر ؛ به تنها وصیتی هم که داشت عمل نکنند. کاش بودم و نمی گذاشتم ...

و خدا در این هفته نعمت هایی را از من گرفت که هیچ چیز دیگر نمی تواند جای آن را بگیرد. 

حالا دیگر نه مادری برای مادرم و نه پدری برای پدرم و دیگر نه پدربزرگ و مادربزرگی برای من مانده است.

فقط این افسوس می ماند که ای کاش بیشتر از این ها قدرشان را می داشتم .


پ.ن:

- برایشان صلوات و فاتحه ای نثار نمایید.


  + نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391 ساعت 1:33  توسط رسا 




  هک کنید ما را ...  
   آدم اسکالپل که در دست بگیرد و بیفتد به جان واژه ها ، کم کم خار چشم عده ای می شود و این می شود که خبر می رسد : اسکالپل هک شد و چه جای تبریک دارد این هک شدن که نشانه ایست برای درست پیمودن مسیر و آدم را یاد این جمله ی حضرت امام می اندازد که اگر دشمن از کار شما عصبانی و ناراحت بود ، بدانید کارتان صحیح است.

اینجاست که آدم غبطه می خورد و می گوید کاش من هم اسکالپلی می شدم در چشم آن هایی که نمی توانند حرف حق را تحمل کنند .

آدم یاد داستان ابوحامد غزالی و دزدان کتاب و علم و دانشی که باید در جان و دل راه یافته باشد هم می افتد ، اما چه نیاز که دوست عزیز ما خودش استاد این حرف هاست.

با این حال به لطف دوست و یار همیشگی مان گوگل ، آرشیو کامل وبلاگ اسکالپل را درآوردم تا جناب دکتر ، خانه ای از نو بنا کنند و این نوشته ها را در آن بریزند و باز ما را از لذت خواندن مطالبشان بهره مند سازند.

و با اجازه از امام و با تغییر جمله ای از ایشان این را نیز به هکرها می گویم که :

هک کنید ما را ، وبلاگ نویس های ما بیدارتر می شوند. 

پ.ن:

بحمدالله گویا که برگشته اند جناب اسکالپل +


برچسب‌ها: اسکالپل, وبلاگ نویسی
  + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ساعت 1:20  توسط رسا 




  عهد هنر  
  

نه اینکه بگویم می توانم حقیقت این حرف ها را درک کنم ،

اما همین قدر می فهمم که چقدر این روزها به کار می آیند این جمله هایش و چقدر خالیست جای خودش تا برایمان بگوید ...

- هنر وقایع پنهان روح بشر است.

- هنر امروز حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان.

- هنر آن گاه حقیقتاً آزاد می شود که غایتش وصول به حق باشد؛ هنر برای وصول به حق.

- تعهد هنرمند باید از باطن چشمه سار هنر او بیرون بجوشد، نه آنکه از بیرون چون لعابی نازک از رنگ بر هنر او بنشیند.

- غلیان درد است که باید پیمانه ی وقت هنرمند را پر کند و سرریز شود در هنر او.

- هنر عین پیام و تعهد است و انتزاع این دو از یکدیگر و انکار نسبتی که مابینشان وجود دارد از اصل بی معناست و محال.

- هنر در اصل و ذات خویش عین حکمت و معرفت و تفکر است.

- با این سخن که هنر تنها نسبت به خویش متعهد است ، جز بی دردان چه کسی را می توان فریفت؟

- هنر اگر مجلای آن شمس عالم افروز حقیقت باشد ، معرجی است برای تکامل و تعالی روح هنرمند و اگر نه حجاب اکبر است.

- حقیقت هنر عین تعهد است و اصلاً معنی ندارد که ما نخست این دو را مستقل از یکدیگر فرض کنیم و بعد بنشینیم و مجادله کنیم که اصلاً هنر تعهد و میثاق می پذیرد یا نه.

- هنر اگر بار دیگر مجلای آن حقیقت واحد و ثابت قرار بگیرد ، بر اصل خویش رجعت خواهد کرد و امانت دار همان میثاقی خواهد شد که در ازل انسان با خداوند بسته است. هنری این چنین ذاتاً مبارزه جوست.

- هنر عطری است که باید مشام جان زیباپسند طالبان جمال حق را معطر کند.

- اگر هنرمند نسبت به تاریخ و سرنوشت انسان و هویت فرهنگی خویش متعهد باشد ، دیگر در پیله ی حدیث نفس خفه نخواهد شد.


پ.ن:

- نه یک بار و دوبار ، که چندین بار باید خواند تا شاید کمی درک کرد / البته اندکی هم پاکی وجود می خواهد.

- یاد و خاطرش گرامی باد.


برچسب‌ها: هنر, تعهد, شهید آوینی, عهد
  + نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ساعت 2:9  توسط رسا 




  جهادی  
  

بسم رب الشهداء و الصدیقین


1. اسمش را گذاشته اند اردوی جهادی و بچه ها به اختصار می گویند جهادی و واقعیت هم همین است، جهادی میدانیست برای جهاد ، هم جهاد اصغر و هم جهاد اکبر.


2. این را نه فقط خودم که از زبان چندین نفر شنیدم که جهادی آن ها را به یاد جبهه و جنگ انداخته بود و هرآنچه در مورد خط مقدم و شوخی های شب عملیات و اعزام به منطقه و ... شنیده بودیم در جهادی احساس می شد ( اضافه کنید توسل ها به حضرت زهرا (س) و  نماز شب خواندن ها را) 


3.و من با تمام وجود درک می کردم این که آقا گفته بود : 

"جوانان عزيزِ امروزِ ما بسيار جوانان خوبى هستند. نسل جوانى كه برآمده‌ى از اين محيط و اين احساس و اين ايمان است، نسل بابركتى است. اگر امروز هم ماجرائى مثل ماجراى دهه‌ى 60 مي بود، جوانان امروز در حضور در ميدانهاى نبرد، كمتر از جوانان آن روز نبودند. آن تجربه در مقابل آنها قرار داشت، رفتند؛ امروز هم اگر مي بود، مي رفتند. جوانها خوبند،جوانها پاكند، جوانها آماده‌اند.  " +


4.و این :

نسل جوان امروز ما كه نسل سوم انقلاب است، از جوانان نسل اول اگر ايمانشان قوى‌تر نباشد، پرشورتر نباشد، بصيرتشان روشن‌تر نباشد، يقيناً عقب‌تر نيستند. آن روز بسيارى از افراد وارد ميدانها مي شدند، نميتوانستند بمانند. جوانِ امروز با اين همه وسوسه‌ها، با اين همه ابزارهاى انتشار ماديگرى و شهوت و خودپرستى، وقتى كه به پاى انجام وظيفه مي رسد، اينجور جانفشانى مي كند؛ اينجور وارد ميدان مي شود. اين خيلى باارزش است؛ خيلى باارزش است. +


5.جهادی میدانیست برای جهاد ، برای جهاد اصغر، هرکس آنچه از دستش برمی آید انجام می دهد. یکی آجر می اندازد بالا و یکی گچ می سازد ، یکی روی دیوار مدرسه نقاشی می کشد ، آن یکی حدیث می نویسد ، یکی برای بچه های روستا احکام می گوید و یکی قرآن یادشان می دهد و یکی هم مسابقات فوتبال راه می اندازد و همه این یکی ها آخر یکی می شوند برای ...


6. این متن رضا امیرخانی هم بی ربط نیست به ماجرا :

چرا عمله‌گي؟ مگر تو فعله‌اي که بيل بگيري به دست و بروي ملات هم بزني و نيمه بياندازي بالا؟! سؤال دقيقي است که اگر خوب جواب نگيرد، اردوهاي جهادي تبديل مي‌شوند به يک تفنن، به يک تفريح، به قولِ غربي‌ها به يک فان! و امروز هم که ابوابِ قرائاتِ مختلف مفتوح، يکي هم مي‌آيد "کل من عليها فان" را وصل مي‌کند به اردوهاي جهادي! و فان را fun فهم مي‌کند و من را نيز man که جنسِ انسان باشد؛ که دانش‌جوي پلاک ليزري هم لابد زورکي در آن جا مي‌شود!

اردوي جهادي تفريح نيست، تفنن نيست، قسمتي از زنده‌گي نيست... خودِ زنده‌گي است؛ خاصه آن جنس از اردوهايي که با تخصصِ بچه‌ها مرتبط هستند. مهندسِ سيالاتي که آبِ چشمه را با پي‌.وي.سي. مي‌کشد به ميدان‌گاهيِ ده، طلبه‌اي که حمد و سوره‌ي مردم را درست مي‌کند، معلمي که به درس و مشقِ بچه‌ها رسيده‌گي مي‌کند، کارِ خودش را آن‌جام مي‌دهد و شايد به همين دليل باشد که اردوهاي جهاديِ تخصصي دوست‌داشتني‌ترند ... +


7. جهادی میدانیست برای جهاد ، برای جهاد اکبر ، همه ی آن یکی ها آخر یکی می شوند ، برای خدمت به خلق خدا و برای خدا .جهادی فرصتیست برای شناخت بیشتر خود ، برای تمرین اخلاص ، برای از خود گذشتن ، در جهادی دیگر "من" معنایی ندارد و جای "خود" را "خدا" می گیرد و این راز آن است که بوی جبهه ها از جهادی استشمام می شود و اردو هنوز تمام نشده دلتنگ می شوی و آن لحظه آخر بغض را در گلوی جهادی و روستایی می بینی.


8. حاج عبدالله والی که به حق باید پدر اردوهای جهادی نامیدش چنین گفته بود :

اگر شما می‌خواهید، یك گروه دانشجویی یا فارغ‌التحصیلی تشكیل دهید، باید برای رضای خدا باشد. این خیلی مهم است. یك موقع می‌خواهیم خودمان را مطرح كنیم، كه معلوم است شكست می‌خوریم؛ یك موقع نه، می‌خواهیم گروهی را برای رضای خدا، اولاً برای ایجاد حركت در خودمان و بعد جامعه‌ی مورد نظرمان ایجاد كنیم. اگر با این نیت رفتیم، یقیناً خدا كمك می‌كند. یعنی ناگهان می‌بینید خدا بانی‌هایی فرستاد و كمك مالی هم پشت‌تان آمد. همین امسال عده‌ای از دانشجو‌ها آمده بودند. مؤسسه‌ای 28 میلیون به این‌ها داد و چقدر زیبا كار شد. روز آخری كه می‌خواستند بروند، هر گروهی رفتند به آن روستایی كه كار می‌كردند تا با بشاگردی‌ها خداحافظی كنند، همه گریه می‌كردند. دو طرف احساس می‌كردند كه چیزی را از دست می‌دهند. ببینید چقدر زیباست. الان خیلی از این دانشجو‌ها با محصل‌های بشاگرد، مكاتبه‌ای ارتباط دارند. +


9.وظیفه ات که این باشد دوربین دست بگیری و لحظه ها را ثبت کنی تازه می فهمی که جهادی چیزی نیست که بتوان در دوربین گنجاندش. چه پاکی و صفای روستایی ها را و چه آن یکی شدن ها را.


10. شهید آوینی چه زیبا می گفت :

اما دوربین گنگ و لال چگونه می تواند این همه را دریابد ؟! او معنی قطره های اشک بچه ها را نمی فهمد و چیزی را که نمی فهمد چگونه می تواند بازگو کند؟ +


11.و تازه می فهمی که آوینی بودن چه سخت است ، وقتی با این اسم صدایت بزنند .

کم من ثناءجمیل لست اهلاً له نشرته


12.و باز امیرخانی چه زیبا نوشته برای آن دو که یکی بودند و دیگر کسی مثل آن ها نیست :

همان بارِ اول كه حاجي را ديدم از ثبتِ خاطرات و تصاوير گفتم. جواب داد: “آويني چيزِ ديگري بود. نشستيم يك روز، چشم توي چشمِ هم. من مي‌گفتم و او گريه مي‌كرد. او مي‌گفت و من گريه مي‌كردم. راستي فيلمش خوب بود؟”

مي‌گويم بي‌نظير بود حاجي. در دلم مي‌گويم مثلِ خودت. مثلِ خودش. +


13.فکر می کردیم که آنجا آخر دنیاست و رفته ایم تا کاری کنیم و از محرومیت آن ها کم کنیم اما حقیقت آن بود که محروم ما بودیم و رفته بودیم تا کمی عشق و صفا و پاکی که از شهرهایمان رخت بسته را سوغات بیاوریم.


14.از جهادی که برمی گردی ، دوباره ماشین ها و مغازه های رنگارنگ و تیپ و قیافه ها را که می بینی ، دلت برای روستا یک ذره می شود. کاش می شد جهادی ماند ، می شود ، مرد می خواهد.


15.و چنین روایت می کند آوینی که :

و ما آمدیم

اما هر چه می آمدیم گویی از بشاگرد(بخوانید قلعه گنج) دور نمی شدیم و هرچه از آنجا دور و دورتر می شدیم یادهایمان زنده تر می شد و واقعیت بیشتری می یافت ، آری ما خود را در بشاگرد ( بخوانید مسجد فیروزآباد) جاگذاشته بودیم و آمده بودیم ، گمگشته های دیار فراموشی را یافته بودیم مثل رؤیایی که در اعماق تاریک وجدانمان بیدار مانده بود سال ها ، و +انتظار کشیده بود تا ما بیدار شویم و او را به یاد بیاوریم و ما حالا بیدار شده بودیم.  +


پ.ن:

- این اردو دو تجربه ی خیلی موفق داشت ، یکی مختلط بودن طلبه و دانشجو و یکی مختلط نبودن دختر و پسر  و به جای آن حضور متأهلین.

- در ادامه مطلب عکس هایی از اردو را گذاشته ام ، بد نیست ببینید.

- و بار دیگر افتخار لینک شدن در سایت آقا + / لینک شده در رجانیوز + / تریبون مستضعفین + / راز 57 +

- این مطلب در جام نیوز +

- لینک مطلب در سایت رضا امیرخانی +

- وبلاگ تازه تأسیس بچه های جهادی مون + / این مطلب رو حتماً بخونین +


برچسب‌ها: اردوی جهادی, جهادی, روستا, شهید آوینی, حاج عبدالله والی
ادامه مطلب
  + نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 10:49  توسط رسا 




  برای فلسطین به پا خیز، ای آزاده ... / یا احرار ﺍﻟﻌﺎﻟﻡ انهضوا للفسلطين  
  
آسمان قدس، سال هاست که رنگ خون دارد. سرخ ، تنها رنگی است که فلسطینی می شناسد؛ رنگی که فلسطینی معنای زندگی را از آن می فهمد. 
فلسطینی که تنها جرمش، خواستن آزادی ای است که به زور از او گرفته اند، آزادی سرزمینش، آزادی خودش و آزادی سرنوشتش . 
 فلسطینی که هنوز زیر چکمه های ستم، هر روز خون آلود می شود، اما مردانه ایستاده است و برای حق خودش ـ آزادی ـ سرسختانه می جنگد .
فلسطینی که تنها سلاحش در مقابل اسلحه های پیشرفته ستمگران، تنها سنگ هایی است که از دل وطنش بر می دارد؛ از دل دردمند وطنش ، سال هاست که مظلومانه جنگیدن و غریبانه کوچیدن، سرنوشت این قوم است و فلسطین یقین دارد که فردا از آنِ اوست، از آنِ فلسطینی آزاد و رها از هر گونه بند و زنجیر ستم .
اگر چه پای فلسطینی را به زنجیر بسته اند، اما دستش که بسته نیست، زبانش که می تواند بر حرامیان تیغ بزند.
و اینک ای همه آزادگان جهان، همه کسانی که ظلم و ستم را تاب نمی آورید، از هر کجای جهان که هستید، با هر رنگی که هستید، سیاه، سپید، سرخ، زرد ... برخیزید و از مظلومان در برابر ظلم و ستم دفاع کنید .
به پا خیزید برادران و خواهرانم، که فرزندان صهیون امروز انسانیت را مظلومانه در فلسطین سر می برند؛ برخیزید تا ستمگران عالم بدانند ندای آزادی من و تو، فریاد فلسطین زخمی اما مقاوم است، فلسطینی که برای آزادی و آزادگی می جنگد. برخیزید تا همه جهان و فرزندان صهیون بدانند هر شهروند فلسطینی که بر زمین بیفتد، هزاران فریاد آزادی خواهی و مبارزه با ظلم از چهارگوشه جهان بلند می شود؛ چرا که حلقوم ها را می توان برید، اما فریادها را هرگز ...
بیت المقدس میراث جهانی مشترک ماست، میراث مشترک مسلمانان و مسیحیان و یهودیان، که روح مشترک بشریت در بیت المقدس جاری است و پیام صلح و دوستی و محبت را با خود به همراه دارد ...
اینک هر وبلاگ، می تواند فریاد بلندی باشد بر سر ستمگران جهان، برای آزادی و آزادگی، گامی در راه دفاع از سرزمین فلسطین عزیز، سرزمین آزادگی و همزیستی ادیان و فرهنگ های مختلف. همگام و همراه با "کاروان جهانی الی القدس" برای آزادی قدس و فلسطین، میراث مشترک همه ادیان و فرهنگ ها به پا می خیزیم ...


یا احرار ﺍﻟﻌﺎﻟﻡ انهضوا للفسلطين 
بعد السنين و سماء القدس  بلون الدم و ارضها تعرف الدم و حياتها منه و فيه .
باي ذنب جارت عليها كل من  الظلم و سفك الدماء ؟ و لم ارادت شيئاً الا عودة القدس الي شعبها و الارض التي احتلها العدو الغاصب .
 فلسطين ؛ صامدت  تحت اقدام الاحتلال و تصمد حتي النصر  حتي تحتضن  البلد ابنائها ...حتی التحریر
و ليس بيد ثوارها الا الحجر مقابل بندقيات و دبابات العدو  ...احجار ارض الوطن ... من قلب ترابها المؤلمة 
صارت مصیر ابناء القدس  الغرباء بعد اعوام من الغصب نزوح عن الوطن الأم و نضال الضحایا و لکن یعلم شبابه بان المستقبل لهم،من دون القیود و السلاسل  لیحلقوا في احلام المستقبل الجميل .
قیدوا ایدی الثوار... اما صحیاتهم تعلوا ولسانهم کالسیف فی وجه العدو الصهیونی الغاصب 
انهضوا ایها الاحرار العالم والذين يكرهون الظلم ... و اﺨﺘﻼف اﻟﺴﻨﺘﮐم و اﻟواﻨﮐم .... انهضوا و کونوا للظالم خصما و للمظلوم عونا 
انهضوا أيها الکرماء برسالة شعب الفلسطینی المظلوم  فأنتم و ليس غيركم من يتحمل المسئولية عن تحرير كل شبر من الأرض القدس المحتلة.
اصرخوا و ارفعوا اصواتکم حتی یعرف الظالم کلنا فلسطین  و حیث تنزف الدم الفلسطینی نعلو صرخاتنا سماء الدنیا و لا نسمح بذبح حنجرة الحرية .
بيت المقدس العتيق تراثنا العالمي المشترك ...  التراث المشترك لكل من اليهود والمسلم و المسيحي و فيه نبذة الحياة و روح الحضارة والثقافة  و تسمع من بين جدرانها القديمة رسالات السلام و الحب و المودة.
نرفع اصواتنا و صرخاتنا علي الظالم تضامنا مع حملة " المسيرة العالمية الي القدس "  من خلال منشوراتنا في المدونات .
سوف نكون الي جانب القدس  نطمئنها ,و ندافع عنها, و نحميها و نكتب من الدم الهادر في ثرى فلسطين .
القدس و آهاتها مازالت تنادی و هل من مجیب لها ؟



و اکنون با همه دوستانی که خانه ای داریم در وبلاگستان با کاروان همراه می شویم و برای دفاع از برادران و خواهران فلسطینیمان به پا می خیزیم ...


پ.ن :

از فردا جایی در نزدیکی های این آخر دنیا میهمان خواهم بود / سعی می کنم روزانه نویسی هایی از آنجا داشته باشم / اگر لایق بودم و برنگشتم حلال فرمایید 


برچسب‌ها: کاروان الی بیت المقدس, فلسطین, قدس
  + نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391 ساعت 4:13  توسط رسا 




 
 

 

Check PageRank